هرچی

ﻫَﺮﭼﯽ ﺍَﺯﺵ ﻣﯽ ﭘُﺮﺳﯿﺪﯼ ﺩﺭ ﺟﻮاﺑﺖ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ : ﺁﺭﻩ

 

گفتم : ﻣَﻨﻮ ﻣﯽ شناسی؟ گفت ﺁﺭﻩ

 

گفتم : اینجا راحتی ؟ گفت: ﺁﺭﻩ

 

گفتم : خوشحالی که اینجایی؟ گفت: ﺁﺭﻩ

 

گفتم: می خوای ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ یه ﺩﻭﺭﯼ ﺑﺰﻧﯿﻢ ﺩﻟﺖ واشه ؟!

 

یه دفه ﺟﯿﻎ و داد و فریاد کرد و گفت ﻧﻪ ! ﻧﻪ ! ﻧﻪ و رفت یه

 

گوشه پشتش رو کرد بهم و شروع کرد به گریه کردن !!

 

ﺩﻟﯿﻠﺶ ﺭﻭ پرستار آسایشگاه میگه: ﺁﺧﻪ با ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻬﻮﻧﻪ گولش

 

زدن و ﺁﻭﺭﺩﻧﺶ خونه*سالمندان و ﺍﯾﻦ ﺳﻮاﻝ رو ﻧﺒاﯾﺪ ﻣﯽ

 

ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ…

/ 5 نظر / 2 بازدید
حمزه عليزاده

سلام... زيبا بود و كمي حال دلم را گرفت... [گل][گل][گل] hamzehalizadeh.persianblog.ir

SHaMal

[ناراحت][ناراحت][ناراحت]